دوشنبه 18 دی 1396
9:19
510



به نام پدر


هرگز خداوند زیر قولش نخواهد زد...

نوجوان بودم یا شاید هم جوان ،می دانم سن زیادی نداشتم که در یک کارگاه کوچک مشغول به کار شدم.وضعیت زندگییمان خیلی خوب نبود اما از وقتی که پدرم مریض شده بود ورق زندگی ما کاملا برگشته بود ،مادرم هم توان کار کردن نداشت.من دختر بزرگ خانه بودم و حالا بعد از مریضی پدر نان آور خانه شده بودم حقوقم کفاف اجاره خانه و درمان مریضی پدرم را نمی داد از صبح تا شب کار می کردم  اما درآمد من کجا و هزینه درمان پدر کجا ؟ دکترها گفتند برای جلوگیری از پیش رفت مریضی پدرم نیاز به عمل دارد.نمی دانستم چه کاری انجام دهم، به هر دری میزدم تا بالاخره با قرض گرفتن  30 میلیون عمل پدرم انجام شد خوشحال بودم که هنوز هم ستون خانه در کنارمان هست هر چند مریض و رنجور!!!نمی دانم چقدر گذشت چشم هایم که باز کردم در یک اتاق تاریک و پشت میله ها ودیوار های بلند زندان حبس شده بودم...با آن حقوق نمی توانستم تمام دینم را به این سرعت پرداخت کنم . حالا درد پدرم درمان نشده دوتا شده بود خودش و مریضی اش را مقصر می دانست که اگر حالش خوب بود دختر 28 ساله اش اسیر زندان نمی شد.تصورش هم نمی کردم روزی اسیر میله های زندان شوم ، حالا پدر ومادرم بدون من چه می کردند؟؟ چشمانم از بغض گیر کرده در گلویم می سوخت  یاد این آیه افتادم که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را سرم را بلند کردم گفتم فقط تو را دارم در همین حال بودم که دستی روی شانه ام نشست ، نگاهی به چشمانم کرد وگفت این فرم ها را پر کن حالت سوالی چهره ام را که دید توضیح داد جایی هست به اسم ستاد دیه که به زندانیان جرایم غیرعمد  کمک می کنند انگار بالی را برای پرواز به من داده بودند به فرم ها نگاه می کردم و خودم را در کنار خانواده ام تصور می کردم هزارن بذر امید دردلم جوانه زد چیزی در سرم زمزمه می کرد﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُخْلِفُ ٱلْمِیعَادَ﴾ هرگز خداوند زیر قولش نخواهد زد.

                                دست خدا را دیدم زمانی که خَیری برای کمک به زندانیانی همچون من به ستاد دیه کمک می کرد.